بام ايوان فرو می ريزد
و ساقه ی نيلوفر بر گرد همه ی ستون ها می پيچد .
كدامين باد بی پروا
دانه ی نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
< زندگی خواب ها / سهراب سپهري>
تو ای باغبان روياهای كودكی ام !
ديگر منشان ، ريشه های خشكيده ی مرا در خاك
منشين ، صبورانه به نظاره ی ابری ترين دقايق اعتماد
من دست های مهربان تو را
ديدگان صبور و اميدبخشت را
در غروب نااميد اميدی ابدی می بوسم .
امشب سايه ی سياه بلندی بر سر منست ،
غم عظيمی در دل .
ميعادگاه در انتظار !
عاشق در حسرت !
مسافر خسته ی شب هبوط ،
در بارانی ترين فصل غربت
چشم به راه جام شوكران موعود !
< مجموعه بغض مهتاب / م . ق >
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو كه روی شاخه ی نارنج می شود ، خاموش
نه اين صداقت حرفی كه در سكون ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند .
و فكر می كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد .
< مسافر / سهراب سپهری >
شب از راه رسيد
نشستم كنار نارون ميعادگاه ،
وقتی كه او رفته بود .
چه تلخ ناباوری !
ديگر نگاهی منتظر من نبود .
بی صدا رفت
او كه بی صدا آمده بود ،
شبی از ميان جاده هايی غم آلود .
<مجموعه بغض مهتاب / م . ق>
از ميله هاي خسته ي انگشتانم
جوهر چكيد : چك ... چك ... چك
و تمام خشك كن هاي اداره
خيسيد از مكيدن آن جاري كبود
انبوه كار
و زمزمه ي كولر
و بوي خشك كن خيس
نيروي جستجو را در من شكسته است
<فرخ تميمي>
كاش دوباره بيايی
بيايی و ببينی
زوال بی صدای دستانم را
وقتی كه ذهن من ،
از واژه ها تهی می شود .
< زوال- مجموعه بغض مهتاب/ م.ق>
قلب زندگي من درهجوم خستگي و تكرار پوچ روزانه،به آرامش دقايق شبانه ی خويش دلخوش است.خلوتي كه از آن اوست،از آن من است.سكوتي بي دغدغه در مرور شبانه هاي دلتنگي . من و او ، از ميان غربت چشم ها ، به نگاه آشناي آن دو چشم مسكوت در وسعت ديوارهاي منتظر خو گرفته ايم . من و او ، در شب تاراج پروانه ها، نشسته بر ساحل آرام بخش آن دو چشم مسكوت بود كه به خوابي پرشكوه فرو رفتيم و نديديم،دست هاي خشكيده ي مرگ را بر بال هاي جوان آرزويمان . و آنگاه كه چشم از خواب گشوديم، همه جا در مه فرورفته بود . هيچ چيز هويت نداشت . هيچ چيز ، جز نقش كاغذی آن دو چشم مسكوت بر قامت شرمسار ديوار . پيچك غم تا ابد جوانه زد ميان قلبم، آنگاه كه آن غريبه ی نامحدود غريبانه رفت .... رفت و پيوست به غربت بی بازگشت جاده ها . رفت بی هيچ هياهو ، در آن هنگام كه تن اندام زندگی مرا به سپيده ي اميد پيوند زده بود ...
تقديم به او كه غريبانه زيست و غريبانه رفت...<مقدمه ای بر كتاب براده های عشق/م.ق>
پشت كردن به لحظاتی كه در اعماق روح تو جای گرفته اند و با احساس تو عجين شده اند، لحظاتی كه گرچه تلخ اند ، گرچه ناباورانه ، كاری است عبث و بيهوده . شايد فرار ، شايد فراموشی ، شايد دل كندن از لحظات سرشار از غم و اندوه ، هميشه راه چاره نيست . و من اين معنی را بی هيچ بهانه در سكوت تن زخمی ام به تجربه نشستم . بی اغراق “ زندگی من “ همان كه می انديشيدم قادر به ادامه اش نيستم ، بعد از از دست دادن او نيز ادامه يافت .
و من در خلوت تنهايی خويش - با همراهی تك تك ياران آشنا - دانستم گذر از لحظات ثبت شده در اين دفتر برايم دشوار است . اينك با تغييری كه با كمك دوست خوبم خاطره ی سبز در قالب اين وبلاگ ايجاد نمودم . بار ديگر اين راه را تا رسيدن به خانه موعود كه چشم انتظارش نشسته ام ادامه می دهم .
طلايه دار قبيله ی مهر
بعد از تو
ای طلايه دار قبيله ی مهر
مناره های پرطنين توحيد
از تگرگ غم آلود آسمان ، خيس
چشم مريدان سرسپرده ات
در بهتی ابدی فرورفته
دل هاشان همه ريش
و خاك ،
خاك شرمسار ناباور
سرفرو برده به گريبان خويش
و من ،
من آيا ، ميان شب طغيان بی امان اشك
از درد تو تهی خواهم شد ؟
رندانه بازی كردی
ناباورانه مات شديم
ای مولای هميشگی شعر
فرخنده بادت اين پيروزی
درسوگ فراق زودهنگام استاد ومراد بزرگوارم زنده ياد دكتر سيدحسن حسينی
(طلايه دار قبيله مهر - مجموعه براده های عشق /م. ق)
بعد از ثبت آخرين غمنامه ی اين دفتر ، وبلاگی را كه به رسم يادگار برای ثبت لحظات بی قراری ام َ در سوگ عزيزي از دست رفته ، ايجاد نموده بودم ، می بندم . و با آرزوی بهترين ها برای تمامی دوستانی كه در اين مدت در كنارم بودند و با محبتشان لبريز لطف و محبتم نمودند از يكايكشان خداحافظی می نمايم .
با اميد دست يافتن به تمامی آرزوهای سبزتان . انشاء ...
بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد . صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود و پلك هاش ، مسير نبض عناصر را به ما نشان داد . و دست هاش ، هوايي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما كوچاند . به شكل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير كرد و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود و او به سبك درخت ، ميان عافيت نور منتشر مي شد . هميشه كودكي باد را صدا مي كرد هميشه رشته ي صحبت را به چفت آب گره مي زد براي ما ، يك شب سجود سبز محبت را ، چنان صريح ادا كرد كه ما به عاطفه ي سطح خاك دست كشيديم و مثل لهجه ي يك سطل آب تازه شديم . و بارها ديديم كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت . ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب ، چقدر تنها مانديم . (حجم سبز - سهراب سپهري)
بدنبال چيستي اي غريبه ، تا كي و چند ؟
چرا باور نداري سهم من از زندگي ،
هميشه تنهايي است و درد
به خدا كه تو پاك تري از لياقت نام من
در پي من مباش ، برو
برو كه اگر تو ،
از سرزمين هاي نوري و روشنايي
من خوگرفته به ظلمت سرزمين هاي تاريكي ام
اگر تو لبريز از اميدي و زندگي
من سرشارم از نااميدي و زوال
اگر تو از تبار سينه ي پر مهر اقيانوس هايي
من از قبيله ي آدمكان سنگي جزيره اي گمنامم
بنگر چگونه ،
در همهمه ي مشكوك و گنگ بامداد عشق
اين منم كه به انكار مي نشينم
“ خيس شدن در زير باران را “
بيهوده روشن مساز
فانوس نقره اي چشمانت را ،
بر مدار هميشه تاريك چشمانم
دل بيمار مرا مرهمي نيست
ميان هيچ كلام عاشقانه اي
درماني نيست ،
بر عصيان درد استخوان هاي پوسيده ي عشق من
من صخره اي در آسيب هميشگي امواجم
من ميهمان هر شب ميخانه هاي بي كسي
عاشق لبخند جام مي و مستي شبانه ي خويشم
تنهايم بگذار
كسي در بروي خسته اي مست ، نخواهد گشود
بيهوده فرياد مزن ،
“ نام مرا “
رهايم كن ، برو ...
(تنهايم بگذار
– مجموعه بغض مهتاب)
حالا كه نيستي
بگذار
طلوع هيچ صبحي
نيافكند
سايه اميد خويش
بر سر غروب هميشگي زندگي ام
.
(حالا كه نيستي- مجموعه بغض مهتاب)
طوفان سهمناك به يغما گشود ، دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست
لختي تگرگ مرگ فرريخت ، زان سپس
طوفان فرونشست .
بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را
در شعله هاي خشم بسوزاند اينچنين ، گل را و خار را .
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است
بر چشم هرچه مي نگرم در عزاي باغ
از اشك غم ، تر است .
آن سو ، بنفشه ها ، همه محزون و خسته اند در موج سيل تا به گريبان نشسته اند
لب هاي باز كرده به لبخند شوق را
به باغ بسته اند .
آشفته زلف سنبل ، افتاده نسترن لادن شكسته ، ياس به گل خفته در چمن
گل ها ، شكوفه ها همه بر خاك ريخته
چون آرزوي من
…
(فريدون مشيري
– مجموعه تشنه طوفان)
كاش مي شد وقت رفتن
چشم هايم را كنار تو بگذارند
تا حسرت ديدار تو
در جاودانگي ام نباشد .
(حسرت - مجموعه بغض مهتاب)
زير رگبار باراني بهاري
ميان سرزميني سبز
مي نشينم كنار بستر سرد خاك
در مشت مي گيرم ،
انبوهي از خاك نمناك
در آغوش ابري خيال
باور تلخ كوچي محال
مي بخشد مرا ،
به آسمان مه آلود خاطرات
زندگي من چيست ؟
وهم پوچ عبور ؟
خطوط بي سرانجام صبور ؟
شايد همه چيز گذشته باشد
چون سايه هاي موهوم پنهاني
حالا كه پاهاي من فرو رفته اند ،
در باتلاق زندگاني
حالا كه دست هايم آغوش گشوده اند ،
رو بسوي آسمان مهرباني !
اشك مي ريزم ، ناشكيبا و غمين
كنار مي زنم خاك هاي سرد اين سرزمين
ناخواسته مدفون مي سازم درون قلب زمين
“ حس مقدس عشق مهين “
تنم ، خيس باران
چشم هايم ، خيس اشك
با سرانگشتان سرخ پايان
مي نويسم بر چشمان دلتنگ خاك ،
“ اينهم نقش گور گمنام ادراك ! “
مي گسترانم شال سياه خويش
بر بستر واژه هاي بي پناه خويش
نمي نهم گل سرخي به يادگار
در شكست پرغرور لاله هاي زار
دريغا !
دريغا بايد پنهان نمود
ميان اين قلب نيمه جان كبود
راز مرگ نابهنگام پرندگان خلود
بايد اشكي نريخت ،
در اين سوگ جانگداز
بايد با خاك اين مزار وداعي جاودانه گفت
بايد بر غربت آن ، بوسه اي ابدي زد وگذشت
…
(تدفين عشق
– مجموعه بغض مهتاب)
تو آمدي با عطر گيسوان بهار رفتي در غربت فصل هاي پاييزي وقتي كه ابري چشم هايم طوفاني دلتنگي هايم باراني خاطره هايم بغض پنجره ها را گشوده بود .
در كوچه
باد مي آيداين ابتداي ويراني ست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند ،
باد مي آمد ...
(فروغ فرخزاد - دفتر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...)
من سرگردان كدامين نقطه ي محنت بار از اين شب سياهم اي جنون صلا ! از راه رسيد فصل خزان من بر من گذشت سه برگ پاييزي از اوراق غربت زده ي هجراني سرد
ماهي سرگشته ي درياها را
تاب فراق نيست
از آغوش پرصلابت مرد دريا
باز امشب
فانوس خاموش خاطرات
مرا كه در حسرت ساحل اميدم
ميان آغوش بي مهر امواج سهمگين رها نموده
زخمي نو بربال آرزوي من نهاده است
در هم بشكنيد
زورق چشمان منتظر مرا
آي ، اي دقايق انتظار !
بريزيد از پي هم
شراب بيخودي را
در جام ديدگان بي خمار من
پياله ام به ياد او لبريز باد
بنوازيد از پي هم
ساز صبوري را
بر زخمه ي احساس ناشكيب من
تنبورم به ياد او پرخروش باد
بشكنيد ، زخمه زنيد
ساغر قلب و تار روح مرا
امشب در طلبش ، ديوانه وار
ساغر از پي هم خواهم زد
باشد تا در سايه ي مهر ساقي ميكده
ساعات اين شب منتظر به سر آيد .
(جنون صلا – مجموعه بغض مهتاب)
از شب سوال كن تا باورت شود بي خانمان ترين ستاره ي اين آسمان منم .
نزديكتر بيا
من زنده ام هنوز
اما
…نزديكتر بيا
من روي دست فاصله ها ، تشييع مي شوم .
***
از دوردست ، رايحه اي كهنه مي وزيد
پاييز خفته بود
ناگاه روي ساقه آيينه خم شدم
مرگم شكفته بود .
(سيدحسن حسيني)
مرداب اتاقم كدر شده بود و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم . اتاقم در تاريكي ژرفي مي گذشت . اين تاريكي ، طرح وجودم را روشن مي كرد . در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد . زيبايي رها شده اي بود و من ديده براهش بودم . روياي بي شكل زندگي ام بود . همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد در شعله فانوسش سوخت : زمان در من نمي گذشت . او فانوسش را به فضا آويخت . مرا در روشن ها مي جست . تار و پود اتاقم را پيمود و به من راه نيافت . نسيمي شعله فانوس را نوشيد وزشي مي گذشت و من در طرحي جا مي گرفتم . در تاريكي اتاقم پيدا مي شدم . پيدا ، براي كه ؟ او ديگر نبود آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟ عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد . حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد و من چه بيهوده مكان را مي كاوم . آني گم شده بود . (سهراب سپهري